* ماه رمضان هم تمام شد .امسال هم برخلاف تصوري كه به خاطر گرما از سختي ماه مبارك داشتيم روزه خيلي سخت نگذشت .اين مراسم قرآن خواني هاي شبانه هم مثل سال گذشته چسبيد بخصوص براي ما كه دو منظوره بود و در حاشيه جلسه با دوستان به غيبت و صحبت مي پرداختيم!به دوستي گفتم اين قرآن خواندنهاي ما چه فايده اي دارد وقتي همه را با غيبت باطل مي كنيم به شوخي گفت "ير به ير مي شه اگر قرآن نمي خوانديم كه بيچاره بوديم!".اميدوارم سالهاي سال زنده باشيد و سالم كه بتوانيد روزه بگيريد.

*معمولا سالهايي كه در آنها اتفاق مهمي مي افتد به عنوان شاخص و مبدا تاريخ انتخاب مي شوند مثل عام الفيل يا مثلا انقلاب و....
پيرمردان و پيرزنان منطقه ما هم خيلي از تاريخهايشان را با مبدا "سال آزاري "بيان مي كنند.مثلا مي گويند فلاني ۳ سال بعد از سال آزاري به دنيا آمد.زماني از پدربزرگ مرحومم پرسيدم سال آزاري چيست؟گفت در زمان اشغال جنوب توسط انگليسيها يك بار بيماري عجيبي ("آزار")آمد كه نوعي آنفلوآنزا بود و باعث شد از هر خانواده ۳-۴ نفر بميرند.مي گفت اينقدر مرده ها زياد بودند كه امكان غسل و كفن و دفن به صورت مرسوم نبود به همين خاطر مرده ها را در جوي آبي كه نزديك قبرستان بود غسل مختصري داده و آنها را جمعي به خاك مي سپردند.مي گفت بعضي ها مي گفتند انگليس ماده اي شيميايي را زده است ولي بعدا فهميدند بيماري آنفلوآنزا بوده است.دور از جان مردم ، نحوه ي تبليغاتي كه اين روزها براي آنفلوآنزاي نوع جديد مي شود آدم را به ياد آن داستانها مي اندازد.من برخلاف تصميمات مهم و قابل لمسي كه در كشورهاي ديگر اتخاذ شده در ايران جز برخي بيلبورد و پوستر مختصر چيزي نديده ام.نمي دانم اقدامات پيشگيرانه وزارت بهداشت و آموزش و پرورش چه بوده است.خدا كند برخلاف پيش بيني ها آمار تلفات در كشورمان زياد نباشد.
نمی دانم چرا هر وقت به بچگی ها و گذشته ها فکر می کنم افسرده می شوم:
*به یاد کشتزارهای رنگارنگ از کشت و زراعت و باغات و گلها می افتم که این روزها وقتی گذارم به آنها می افتد خشک و لم یزرع و زرد دیده را می آزارند.
*به یاد بارانهای مداوم زمستان و بهار می افتم که این سالها برای قطره ای از آن له له می زنم .
*به یاد رودخانه های روان و پرآبی می افتم که نمی گذاشتند رزوهای تابستان را در خانه بمانیم .یادش بخیر اگر کسی از شنا و آب تنی خسته می شد و هوس بیرون رفتن از آب داشت "شل باران " می شد تا کثیف شود و مجبور شود به آب برگردد!یک روز دوستی به خودم شل پرتاب کرد و اشتباها به چشمم خورد تا یکی دو روز نابینا شده بودم.امسال عید البته چشمان او برای همیشه از دنیا بسته شد.
*به یاد پرندگان جورواجوری می افتم که دوان دوان به دنبال گرفتن آنها از این باغ به آن باغ می دویدیم و این روزها حتی نام بعضی از آنها را نیز دیگر فراموش کرده ام.
*به یاد شبهای زیبای تابستان و بهار مي افتم که هیچ کس خود را در فضای اتاق و زیر باد نچسب کولرهای گازی محبوس نمی کرد و در فضای باز پشت بام و بهار خواب چشم به آسمان می خوابیدند تا قبل از خواب شکلهای جدیدی را در چیدمان زیبای ستارگان کشف کنند.آن روزها لامپهای پرنور آسمان را کمرنگ نکرده بود.
*به یاد مردمی باصفا می افتم که عصرها بر در هشتی دروازه خانه آبی می پاشیدند و می نشستند تا همسایه ها هم بیایند و از هر دری سخنی بگویند تا شادیها و غمهایشان را تقسیم کنند.همانها که این روزها یا چشمشان به صفحه تلویزیون است یا به صفحه موبایلشان .آنها که که دیگر انگیزه ای برای شب نشینیهای شیرین گذشته ندارند.

تنها یادگار شیرین گذشته آسمان آبی و صاف و آرامی بود که گاهی خسته از ناملایمات به آن چشم می دوختیم تا شايد آرامشي بیابیم.مدتهاست این هم غبارآلود شده است.
پسر خردسالی دارم به نام امیرعلی .زیادی به من وابسته است و هر ساعت شماره ام را می گیرد.غروبها درب منرل می نشیند تا برگردم.گاهی وقتها که مسافرت و ماموریت هستم تا ۹ -۱۰ بیرون می ایستد که برگردم و تا زمانی که خودم تلفنی خیالش را راحت نکنم که برنمی گردم رها نمی کند.این وابستگی شدید طبییعتا باعث شده که نتوانم او رابرنجانم و متقابلا او هم سوء استفاده می کند و چون حساب نمی برد از هیچ اذیت و خرابکاری در منزل دریغ نمی کند.
چندی پیش زنگ زد پرسید بابا کجایی ؟گفتم اینجا اداره است من اینجام.گفت اه پس گوشی را بده به اداره باهاش صحبت کنم.من هم شیطنتم گل کرد صدایم را تغییر دادم و با صدایی خیلی بم و عتاب آمیز باهاش حرف زدم و همه ی خرابکاری هایی که در خانه می کند را به او گوشزد کردم.گفتم که من خیلی قوی هستم ،قدرت پرواز دارم و غیب هم می شوم و لذا کلیه حرکاتش را حتی در خواب هم می بینم و گفتم که اگر اذیتش را ادامه بدهد گوشهایش را می کنم!
از آن روز هر روز سراغ اداره را می گیرد و اداره گاهی تلفنی به خاطر کارهای خوبش او را تشویق می کند و برایش کیک و آب میوه ای می فرستد!اداره به او گفته که اگر می خواهد مانند او قوی شود باید غذای خوب بخورد و از خوردن چیپس و پفک و سوسیس و کالباس و ... خودداری کند .امیر علی هم هر روز از من خواهش می کند که به اداره بگویم که پسر خوبی شده است .یکبار هم بالای مبل رفت تا امتحان کند می تواند مانند اداره پرواز کند یا نه که محکم به زمین خورد!
خلاصه معضل شیطنت و اذیت او با همین توهم تا حدود زیادی کنترل شده است .گاهی دلم برایش می سوزد که چقدر اداره را جدی گرفته است و از طرفی هم حیفم می آید از توهم بیرون بیاید !
امروز دومین سالروز تولد "نخل نفت دریا"بود.فرصتی است که از همه ی دوستان و خوانندگانی که در این دو سال مشوقی برای نوشتنم بوده اند سپاسگزاری کنم.نوشته هایی که جز با دیده ی خطاپوش یاران ارزش خواندن و نقد نداشته اند.شرمنده محبت دوستانم
همین !