(3)-در برزیلیا
معمولاً تصوری که در ایران از برزیل وجود داشته و دارد کشوری است توسعه نیافته و یا کمتر توسعه یافته با مردمی با مشخصات عمومی که از امریکای لاتین در اذهان است و اقتصادی مبتنی بر قهوه و شکر. دوری مسیر و اتکای تاریخی کشور ما بر اروپا و امریکا شاید باعث شده است که به سایر کشورهای جهان توجه نشود.و لابد زمانی متوجه حضور آنها شده ایم که با صدای بلند و سرعت زیاد از بیخ گوش سبقت گرفته اند. معمولاً فرودگاهها و بنادر پیشانی کشور ها هستند و به محض ورود می توان به طور تقریبی فهمید که آن کشور در چه سطحی از توسعه یافتگی است. وقتی وارد فرودگاه برزیلیا می شوید علیرغم فاصله قابل فهم آن با فرودگاههای اروپا و آمریکای شمالی فاصله قابل فهمی نیز با فرودگاه کشورهایی مثل ونزوئلا دیده می شود.فرودگاه بین المللی برزیلیا نماد خوبی از توسعه ای است که در سالهای اخیر در برزیل اتفاق افتاده ودر بخش بعدی به تفصیل از آن سخن خواهم گفت. در فرودگاه بچه های سفارت و مسئولان آژانس مربوطه به استقبال آمده بودند و خیلی زود به هتل محل اقامت که هتلی 5ستاره با معماری خوب و نمایی قرمز رنگ بود منتقل شدیم. در مسیر فرودگاه تا هتل هر آنچه هست سبزی و درخت است .خاک قرمز رنگ باروری که باعث شده هرچه فکر کنید در آن بروید. از همان ابتدای ورود به ازای بيشتر ساختمانهایی که دیده می شدند زمین فوتبال چمن، زمین تنیس و زمینهای ورزشی دیگر قابل رویت بود. در هتل ALVARADO که ترجمه انگلیسی آن SUN RISE و فارسی آن طلوع است استراحتی کردیم و برای گشت درون شهری آماده شدیم .همان هتلی كه رئیس جمهور هم مقيم آن بود و به همین دلیل تعداد کمی از جمع در این هتل و بقیه به هتل melia در شهر فرستاده شدند. راهنمای تور مرد میان سالی به نام پائولو بود که بر خلاف بقیه برزیلی ها انگلیسی را خوب حرف می زد و شاید دلیل آن شغلش بود و مطالبی که لابد هرروز چند بار تکرار می کند. از همان ابتدا با آب و تاب شروع کرد به معرفی تک تک ساختمان ها، نام معمار آنها(که معمولاً ژاپنی بود) و یادی از پرزیدنت کوبنیچک مرحوم که موسس برزیلیا در دهه 1960 بود. مجسمه پرزیدنت را هم در فرودگاه و هم در شهر دیدیم . به گفته وی کوبنیچک برای اینکه تراکم جمعیت و شلوغی را از بنادر شرقی و ساحلی برزیل مانند سان پائولو دور کرده و قسمتهای مرکزی برزیل را هم آباد کند مقر دولت فدرال را به این شهر منتقل کرد. جهت اطلاع برزیل هم مانند اکثر کشورهای جهان نظامی فدرالیته دارد و ایالت ها دولت مستقل دارند. در واقع برزیلیا مانند واشنگتن شهری کوچک است که صرفاً مسائل سیاسی کشور را پیگیری می کند. رئیس جمهور در این کشور کاپیتالیستي نقش بازاریاب را به عهده دارد. دولت دارای کمترین قدرت و بخش خصوصی و کنفدراسیون صنایع دارای قدرت بالایی است.
هتل ALVARADO کنار منزل رئیس جمهور است که خود دارای معماری قابل توجهی است .دو پرچم در جلوی ساختمان محل اقامت نصب است. راهنما می گفت پرچم اول که پرچم کاناداست و دومی وقتی افراشته است معنی آن این است که رئیس جمهور مانند الان در خانه است و اگر افراشته نباشد خانه نیست و امروز چون یکشنبه است رئیس جمهور خانه است .خانه ای بدون محافظ .چند صد متر آن طرف تر خانه دیگری بود که مربوط به معاون اول رئیس جمهور است که اوهم با رای مستقیم مردم انتخاب می شود و در هرم قدرت شخصیت مستقل دارد اوهم دو پرچمه بود و در خانه.
معماری برزیلیا به گونه ای است که از بالا مانند یک هواپیمای مسافربری است روی بدنه هواپیما ادارات و وزارتخانه های دولتی و در دماغه هواپیما کاخ ریاست جمهوری و سنا و کنگره و روی بالها ساختمانهای مسکونی و منازل.

این شهر آن قدر مصنوعی است که حتی رودخانه بزرگ وسط آن هم مصنوعی ساخته شده تا فضا را زیبا کرده و زمینه تفریح را فراهم نماید.از کنار ساختمان های زیبای کنگره وسنا و نمادهای sunrise,sunset کنار آن و شکل H مانند دو برج که به گفته راهنما نماد Humanityو Honesty است گذشتیم . ساختمانهای وزارتخانه ها هم دقیقاً مانند یکدیگر ومتحد الشکل در دوطرف خیابان قرار دارند. موزه ها و محل فروش صنایع دستی را هم رد کرده و به کنار ساختمان وزارت دفاع رفتیم و محل سان نظامی که هنرمندانه ساخته شده بود و راهنما تاکید داشت به ما بفهماند که انعکاس صدا در آن طبیعی و زیاد است. به او یادآور شدم که در میدان امام اصفهان چند مسجد و بنا هست که چندین قرن قبل از ساختمان شما بنا شده و همین خصوصیت را دارد. همان جا بودیم که آقای افقهی رئیس سازمان توسعه تجارت تلفنی با ایران صحبت می کرد و خبر داد که غروب به وقت تهران آقای کردان به رحمت خدا رفته است .بر خلاف تهران که ساعت ۵:۳۰ مغرب می شد آن جا ساعت ۷:۳۰ بود و هنوز آفتاب در آسمان. فصل تابستان در حال نزدیک شدن بود و روزها روز به روز طولانی تر می شدند. شام میهمان سفارت بودیم لذا مستقیم به سفارت ایران رفتیم جایی که همه سفارتخانه ها در یک خیابان کنار یکدیگر چیده شده اند. در سفارت دکتر محسن شاطر زاده سفیر ایران به تشریح مختصر برنامه ها پرداخت و گفت که صبح فردا باید با گروه های همتای خود مذاکرات اولیه را برای تهیه اسناد انجام دهیم و پس از امضای اسناد در جلسات تخصصی جزئیات اجرای آن را توافق کنیم.شام را هم در سفارت خوردیم و پس از گپ و گفت های متفرقه آخر شب به هتل بازگشتیم و خوابیدیم.
۲-در سفر(مجموعه ای از رکوردها)
طبق معمول همه برنامه ریزی هایی که تا قبل از آن دیده بودم و شما هم آشنا هستید با تاخیر یک ساعته ای در فرودگاه امام خمینی(ره) سوار هواپیما شدیم.بر خلاف همیشه تلاشی برای سوار شدن در ردیفهای جلو نکردم به دودلیل: یکی شوخی و دیگری جدی:
1-معمولا در حوادث سرنشینها از بین می روند نه ته نشین ها !
2-تجربه داشتم که در سفرهای طولانی هوایی بهتر است جایی باشید که بتوان سه چهارتا صندلی را برای خواب همزمان استفاده کرد.
البته همه اینها را مهندس فریدونی همسفرم بهتر از من می دانست. وقتی من به انتهای هواپیما رسیدم او تقریباً درازکش شده بود!جالب تر اینکه ((دامت افاضاته ها)) که همیشه جلو و CIP سوار می شوند هم یکی یکی به عقب هواپیما آمدند و تازه زمانی بقیه مسافرین متوجه شدند که دیر شده بود و صندلی خالی ته هواپیما نمانده بود.
درهای هواپیما بسته شد و خلبان شروع به صحبت کرد:
Ladies and gentlemen, captain’s speaking
و مهندس فریدونی طبق معمول خیلی خونسرد مزه پرانی کرد
Nice to hear you captain
خلبان ابتدا از هواپیما گفت که :
الف: بوئینگ است و بزرگ و نونوار است و علی رغم تحریم ها با تر دستی مدیران ماهان خریداری شده است.
ب:این سفر اولین سفر انجام شده قبل و بعد از انقلاب به صورت مستقیم به آمریکای جنوبی است.
ج:طولانی ترین سفرانجام شده قبل و بعد از انقلاب برای یک شرکت هواپیمایی ایرانی است.
د: این هیات هم بزرگترین هیات اعزامی اقتصادی ایران به خارج بعد از انقلاب است و..
دیگر نشنیدم چه می گوید شهادتین را این بار هر چقدر خواستم زیر لب باشد نشد و فکر کنم مهندس منظور سرپرست معاونت برنامه ریزی وزیر محترم نیرو که صندلی جلو نشسته بود هم حتما شنید.
خلبان ادامه داد که این هواپیما طولش متر است و ارتفاعش متر و طول بالهایش .......متر و برای تصور بهتر48دستگاه اتومبیل می توانند روی بالهایش بنشینند و گفت که 173000 لیتر بنزین زده و این بنزین می تواند حداکثر 16ساعت پرواز را support کند . در این لحظه همه ساکت شدندکه بدانند پرواز ما چند ساعت خواهد بود. گفت ما انشالله 15ساعته می رسیم. فریدونی گفت میدونی یعنی چه؟؟ گفتم بله که می دانم. جغرافیایم بد نیست و می دانم که قبل از رسیدن به کاراکاس حداقل 7ساعت پرواز روی اقیانوس بدون خشکی داریم و اگر باد بیاید یا به هر دلیل هواپیما نتواند سرعت حداکثری را داشته باشد محلی برای فرود اضطراری نداریم و ...... ناخواسته داستان حضرت یونس(ع) در ذهنم تداعی شد !و البته مطمئن بودم که خداوند همیشه همه آدم ها را از شکم ماهیان زنده بیرون نمی آورد و آن یکبار هم برای نشان دادن قدرت و شوکتش بوده و لذا برای بار سوم این بار ضمن شهادتین ناخواسته آیه الکرسی هم خواندم!
به یاد پسرم افتادم که همیشه قبل از سفر به بوشهر/شیراز/تهران و دیگر مقاصد نسبتاً دور شاخص بنزین داشبورد را چک می کند و با تقسیم آن بر مبنای 10لیتر برای 100کیلومتر و با احتمال آنکه همه پمپ بنزین های مسیر راه بنزین نداشته باشندو دهها پیش فرض بدبینانه دیگر غصه می خوردکه :بابا تو مطمئنی مشکلی نیست و می رسیم!و وقتی سه راه مثلاً فیروز آباد بنزین می زدم که خیالش راحت شود و بخوابد می گفت: این که دلیل نمیشه شاید باک سوراخ شد و همه بنزین ها ریخت بیرون!
برای اینکه مطمئن شوم به خاطر بدبینی نترسیده ام از اطرافیانم پرسیدم دیدم آنها هم دقیقاً همان سناریوها را در ذهن گذرانده اند و نمی توانند ترس خود را کتمان کنند.
غرق در افکار بودم و نفهمیدم هواپیما کی پریده وقتی به خود آمدم دیدم مانیتور هواپیما در سه چهار فرمت مختلف اطلاعات پرواز را روی نقشه نشان می دهد و ارتفاع ما به بیش از 15000 پارسیده و قرار است تا 38000 پا برویم. یک ضرب المثل آمریکایی به یادم آمد که حیا حکم می کند نه انگلیسی و نه فارسی آن را نقل نکنم ولی نتیجه اخلاقی ضرب المثل در شرایط فعلی را این دیدم که حالا که دیگر هواپیما پریده چه فرقی می کند بهتر است خوشبین باشم و از زمان حداکثر لذت و استفاده را ببرم! لذا کلاسور حاوی اطلاعات اقتصادی و سیاسی و تاریخچه روابط و سایر مسائل را بیرون آوردم و مشغول مطالعه شدم. طبق معمول پروازهای خارجی اولین پذیرایی با غذای گرم انجام شد. میلی نداشتم و نخوردم سوء تفاهم نشود بنده در غذا خوردن اهل رژیم و رعایت نیستم اما دور اندیشی برای سفر 15 ساعته هوایی با شرایط ویژه ی سرویسها در هواپیما در این تصمیم بی تاثیر نبود!
در هواپیما فرصت مناسبی بود که با همسفران بیشتر آشنا شویم. از جمله معاون وزیر بازرگانی و رئیس سازمان توسعه تجارت ایران که جوانی متولد 57 است و احوال نفت را می پرسید. فکر کردم علاقه مندی اش به این دلیل است که وزیر سابق آنها وزیر فعلی ماست اما خودش گفت که نسبت فامیلی نزدیک هم با آقای میر کاظمی دارند. هواپیما هرچه می رفت شب نمی شد.نماز را براساس فتواهای متفاوت همسفران هرکسی به گونه ای خواند چون حرکت هواپیما از شرق به غرب و همراه با خورشید بود بعد از 15ساعت به کاراکاس رسیدیم تا چهار ساعتی آنجا باشیم. نیمه شب بود که زنگ زدم به منزل و گفتند صبح است دوستم گفت 30تا 40 هزار تومان رومینگ پیاده شدی. هزینه مکالمه هم جای خود ! گفتم نمی توانی انرژی مثبت بدهی؟! در کاراکاس کارگروه ونزوئلا جدا شدند و ما مسیر را به سمت برزیلیا ادامه دادیم .مسیری 5/4 ساعته که عبور از خط استوا را هم به همراه داشت. چیزی که برای من اولین بار اتفاق می افتاد. در سرزمین جنوبی آثار بهار کاملاً پیدا بود از آسمان برزیل جز سبزی و جنگل چیزی پیدا نبود. به ساعت برزیل حدود 5/8 صبح نشستیم. سفری تقریباً 24 ساعته که به علت اختلاف زیاد ساعت تطبیق ذهنی آن ساده نبود. خلبان گفت باید 20دقیقه معطل شویم چون تونلهای تخلیه مسافر این ها تا حالا هواپیمای به این بزرگی و ماهی ندیده است و لذا باید مهندسان ویژه برای تطبیق تونلها بادرب هواپیما بیایند دوستی گفت: به لافش می ارزد اشکالی ندارد معطل شویم!
چندي پيش فرصتی دست داد كه در هیات همراه آقای احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران سفري به آمريكاي لاتين داشته باشم. هنگام بازگشت به علت زمان پرواز طولاني يادداشت هاي مختصر سفر را نه به صورت رسمي و اداري بلكه به صورتي كه براي دوستان و خوانندگان عمومي وبلاگ قابل استفاده باشد نوشتم.مي دانستم پس از بازگشت فرصت نوشتن را به هيچ عنوان پيدا نمي كنم كما اينكه امروز پس از حدود دو هفته فرصت بارگذاري مطلب را پيدا كرده ام.ادبيات سفرنامه به گونه اي انتخاب شده كه وبلاگي باشد و آميخته با مختصري طنز و البته به خاطر جلوگيري از خستگي دوستان به صورت سريالي نوشته ام .اميدوارم مقبول بيافتد.
(1) پیش از سفر[1]
کسانی که با نوع كار ما در سازمان آشنا هستند می دانند که وقتی من می گویم امروز یا این هفته گرفتار بودم معنی آن چیست؟ آن هفته از همین نوع گرفتاري کذایی به وفور داشتیم. این قید به وفور((یعنی اینکه 7صبح تا 7شب)) یک سره! بعد از 7شب که در حال رانندگی به سمت منزل بودم تلفن زنگ خورد و گفتند باید به مناسبت سفر رئیس جمهور به آمریکای لاتین در کارگروه دوستی ایران-برزیل به آن کشور عزیمت کنید وفرصتی هم نیست .تا فردا عکس –پاسپورت –مسائل مالی و ..........همه و همه باید تمام شده باشد. می دانستم که فردا هم از صبح تا شب سخت درگير جلسات و كار هستيم و حتی در بعضی ساعات جلسات اصطلاحاًoverlap دارند. چون مدیر جذب سرمایه سازمان هم همسفر بود بهترین راه حل را در این دیديم که مسئول دفتر ایشان همه کارها را یک جا پیگیری کند.فردای آن روز جز یکی دوبار که فرمهایی را به جلسه آوردند و من ضمن مذاکره با يكي از مدیران کل استان و شورای يكي از شهرها آنها را تکمیل کردم چیزی نفهمیدم. لابد آن بندگان خدا هم فکر می کرده اند در حال یادداشت سخنان شان هستم !خلاصه مجموعه فعالیت همکاران در بخش های مختلف سازمان نتیجه داده و کار ارسال مدارک صورت گرفته بود. در این فاصله یکی دوبار روایات مختلفی شنیدم که متفاوت بودند بعضی می گفتند در هر سه کشور همراه هستیم و برخی می گفتند ما قبل و بعد در برزیل هستیم برای پیش نویس اسناد و پیگیری راه های اجرایی کردن تفاهم نامه ها .با خودم قرار گذاشتم پنجشنبه(یک روز قبل از سفر به تهران) را برای اولین بار در چند ماه گذشته سرکار نروم و در منزل مقدمات سفر را فراهم کنم که آن هم مصادف شد با بارندگی عسلویه و قطع برق فرودگاه و بازدید چند ساعته ای از برخی شهرک ها و ادارات شهرستان و عملاً از دست رفت. این ها را که می نویسم صرفاً به این خاطر است که تصور مختصری از حال و روز ما داشته باشید که سفر رفتن ما هم مانند بقیه خلق خدا نیست.
شب مرور مختصری بر گذشته و سوابق روابط با برزیل داشتم و نمودار کلی از حدود و حوزه همکاری ها ی قابل اجرا در حوزه مناطق سه گانه پارس ترسیم کردم. البته طبق اعلام شفاهی ظاهراً قرار بود یکی از مدیران مجتمع گاز و یکی از مدیران صنایع پتروشیمی هم درسفر باشند که ظاهراً شرکت گاز نتوانسته بود موضوع را مدیریت کند و لذا نماینده ای در سفر نداشت. اگرچه از قبل آشنایی مختصری با گرامر زبان اسپانیولی و ایتالیایی داشتم ولی می دانستم برزیلی ها پرتغالی یا بقول خودشان ((پرتوگی)) حرف میزنند و از آن کشورهایی هستند که ندرتاً زبان انگلیسی می دانند. لذا مختصر وقتی گذاشتم و شب قبل از حرکت در تهران بر کلمات کلیدی به دردبخور مروری کردم تا خیلی((بوق)) نباشم. روز شنبه پس از جلسه مختصری با مدیر عامل سازمان در دفتر تهران و تبدیل مبلغي ارز به فرودگاه رفتم و حدود ظهر بود که سروکله مسئولان سفر(معاون وزیر بازرگانی و رئیس سازمان توسعه تجارت و همکارانشان) پیدا شد. تازه فهمیدم که سفر(برخلاف کلیه سفرهایی که تا بحال به قاره آمریکا انجام می شده) مستقیم و بدون وقفه به مقصد کاراکاس است و هواپیما هم چارتر شده ي شرکت ماهان. زیر لب شهادتین مختصری خواندم و سعی کردم به روی خودم نیاورم تا همکار همسفرم که برای خودش مارکوپولویی بود (و فقط گاهی وقتها اتفاقی به ایران می آمده) متوجه نشود. ممکن است تکذیب کند ولی خداییش ترس را در چهره ي او هم دیدم!قبل از ورود به سالن ترانزیت VIP فرودگاه امام خمینی موبایل را روشن کردم و تعداد زیادی پیامک فامیل و دوستان نزدیک را گرفتم که اکثراً به شوخی و جدی آرزوی سفري خوش کرده بودند.یکی که نظامی بود نوشته بود: به بولیواری ها سلام برسانید و برای من هم از میدان تره بار آنجا هفت تیر بخرید. دیگری که دانشجو است و سرش بوی قورمه سبزی می دهد نوشته بود: بند سرخ آقا هوگو و تربت متبرکه ونزوئلا فراموش نشود.دیگری نوشته بود : به مشهدی چاوز سلام برسانید و یکی از همکاران هم خواسته بود قهوه و شکلات برایش بیاوریم.آخرین پیامک هم خواسته بود در آمریکای لاتین نایب الزیاره باشم!استعداد ايراني جماعت در طنز نويسي و خصوصا پيامك سازي را ستودم و دوباره تلفن را خاموش كردم.
یه اظهار نظر اقتصادی می خوام بکنم نصفی شوخی نصفی جدی .البته من شانس ندارم و بعضی خوانندگان وبلاگم معمولا نصفه اول و دوم رو یه جور می بینند.نمونه اش هم مطلب قبلی بود که همه فکر کرده بودند من از ته دل ناراحتم که چرا ۱۰۰ میلیون هزینه نکرده ام که حالا نماینده مجلس باشم و مجلس پولش رو برگردونه !!یا اینکه مثلا من واقعا متاسف شده ام که چرا مثل آقای کردان مدرک دکتری جور نکرده ام!بگذریم...

من از اونایی نیستم که توهم توطئه داشته باشم اما از طرفی بعضی مسائل به شکل تابلویی آدم رو قلقلک می دن که حرفای نامربوط بزنه !مثلا همین بحران اقتصادی آمریکا و طرح نجات ملی جرج بوش .من نفهمیدم این چطور بحران خطرناکی برای امریکاست که دلار تو سری خورده ی یک ماه پیش روز به روز داره به ارزشش افزوده میشه و نفت گرون ۱۳۰ دلاری هم رسیده به هفتاد دلار !!کشورهای شرقی که رقیب آمریکا بودند و اقتصاد آمریکا را در موازنه قدرت به شدت عقب رونده بودند هم به نحو حیرت انگیزی ضربه خورده اند.
اگه یادتون باشه چند سال پیش هم وقتی ۱۱ سپتامبر پیش اومد یک سری از نظریه پردازان و تحلیلگران سیاسی در دنیا این اعتقاد رو داشتند که این انفجارها ساخته ی دست مافیای اقتصادی و سیاسی است برای اینکه دست دولت آمریکا برای اقدامات بعدی باز بشه.من فکر می کنم این یه اصل عقلائی در بازی سیاست هست که آدم بیاد و یه ضرر مقطعی رو تحمل کنه اما در نتیجه ی اون کار ، معادله رو برگردونه سر جای قبلیش .خیلی از آمریکایی ها از نژاد آنگلوساکسون هستند و از انگلیسی های پدر سوخته هم که هیچی بعید نیست !
ميمند شهري بسيار كوچك و خيلي خلوت در استان فارس است.البته نام آن "مي +مند" نشان دهنده ي اين است كه در زمان هاي قديم از محصولات باغي آن استفاده هاي نامشروع هم مي شده است!اشكان دوست همكلاسي دبيرستاني من بچه ي آنجاست و به همين مناسبت از حدود بيست سال پيش آنجا را مي شناسم.ارديبهشت آن به خاطر گل هاي رز وساير فصولش به خاطر بوي عرق هاي گرم و سرد گياهان مختلف دل انگيز است. آخر هفته اي فرصتي دست داد تا با بخشدار و برخي اعضاي شوراي اداري بخش بوشكان به قصد تفريح به آنجا برويم.در باغ يكي از اعضاي شوراي شهر اطراق كرديم.باغي كه مانند ساير باغات بزرگ ميمند داراي كارگاه "گلاب گيري " و "عرق گيري" است.بازار پررونقي بود .البته بيست سال پيش كارگاههاي كوچك شيشه سازي هم در ميمند بود كه براي عرقيات توليدي خود شيشه را هم توليد مي كردند.امروزه به خاطر مقرون به صرفه نبودن و توليد انبوه بطری هاي پلاستيكي اين صنعت حذف شده است.

توليد كشمش و مويز از انگور، عسل ، رب انار و ساير محصولات مشتري دار از ميوه ها هم رونق دارد.برايم جالب است كه مردم يك روستا از قديم به اين فكر بوده اند كه داشته هاي خود را به نحو احسن فراوري كنند و ارزش افزوده چندين برابري و اشتغال قابل توجه ايجاد كنند.آن روستا به لطف همين خوش ذوقي و خوش فكري و پشتكار امروز به يك شهر توريستي تبديل شده است.نمي دانم در استان بوشهر هم كاري براي استفاده از خرما و محصولات دريايي و اخيرا نفت و گاز براي توسعه اقتصاد روستايي انجام شده است يا خير ؟
* کنار پذیرش بیمارستان ایستاده ام که نوبتی بگیرم.مرد جوان از خانم متصدی پذیرش می پرسد ویزیت با وجود دفترچه تامین چقدر است؟خانم همینطور که سرش به کارش گرم است می گوید:۲۳۰۰ تومان .می گوید عکس چطور ؟جواب می شنود این را از رادیولوژی بپرسید اما فکر کنم حدودا ده هزار تومان .مرد سرش را بر می گرداند و به ارامی به پیرزنی بیمار که ظاهرا مادرش است می گوید ویزیت ۲۳۰۰ تومان است.پیرزن آهی می کشد و می گوید :اووووووووووووووووووه .دو هزاااااااااااااااار و سیصد تومان.مادر من که گفتم اگر پول نداری لازم نیست دکتر برویم.تحمل می کنم......
*تلفنم برای هزارمین بار زنگ می خورد.یکی از آشناهاست.فلانی چند ماهی است بیکار است.خرج خانواده اش را من می دهم.ببینید دور و برتان کاری پیدا نمی شود.نگرانش هستم دیروز به شوخی گفته دیگر تحمل ندارد و خودش را به دریا می اندازد.می ترسم جدی بگوید.....
*روزی حداقل ۵ مورد از این تلفن ها دارم.دیروز چون تعطیلی بود ۳ مورد داشتم.
*دیشب به سختی خوابم برد.کاش کسانی که تصمیم گیر هستند مثل من گذرشان به بیمارستان می افتاد و اتفاقی صدای یک بیمار را می شنیدند .یا اینکه فرصتی داشتند كه از اینگونه تلفن ها بشنوند.
جايي كه من زندگي مي كنم از برق و آب شبكه سراسري استفاده نمي كند و به همين دليل تجربه خاموشي يا قطع برق ندارم .جمعه براي شركت در مجلس ختمي به برازجان رفته بودم و در حاشيه آن دوستاني را ديدم .همه از خاموشي در ساعات داغ روز گلايه مند بودند.البته همين دوستان مي گفتند آب اگر چه به ندرت وصل است اما با آن كنار آمده ايم چون قابليت ذخيره سازي دارد و از طرفي مي دانيم كه خشكسالي هست و دولت تقصيري ندارد.
از طرفي اظهارنظر وزير محترم نيرو را شنيدم كه گفته خاموشي ها نيز ناشي از همان خشكسالي كذايي است ! من البته سواد برقي ندارم اما با آمار بيگانه نيستم.مطابق آمار سهم برق آبي كشور در سال ۱۳۷۹ حدود ۵ درصد بوده و پس از آن و با تلاشهاي صورت گرفته اين عدد اخيرا اندكي از ده درصد بيشتر شده است.مفهوم آن اين است كه خشكسالي نمي تواند تاثير اينچنيني بر توليد برق كشور داشته باشد.من اگر چه دليل دقيق خاموشي ها را نمي دانم اما شايد اگر به جاي ايشان بودم دلايل موجه تري مثل اورهال (تعمیرات اساسی) مولدهای برق و یا مشکلات تامین مالی پروژه های در دست اجرای نیروگاهی را ذکر می کردم که محصول شرایط سیاسی و سخت گیری قدرتهای استکباری بوده و تقریبا مشکل مشترک اکثر پروژه های کشور است.البته اینکه دلیل خاموشی چه باشد برای مردم تفاوتی نمی کند اما شاید اگر در توجیهات شفاف تر و صادق تر باشیم مردم مانند مبحث آب همراهی بیشتری کنند.
فلسفه ي وجودي دولت ها هماهنگي و هدايت امور كلي و عمومي كشور با استفاده از درآمد مالياتي است.در اين تعريف مردم كار مي كنند و از محل درآمد خود به دولت مبلغي مي پردازند تا بر اساس آن دولت به عنوان خدمتگزار و نماينده ي آنها ،امنيت ،آموزش و بهداشت آنها را تامين كند.براساس اين مدل دولت درآمد اختصاصي نداشته و خودش مفهوم مستقلي از مردم ندارد.
حالا فرض كنيد در كشوري ،دولت هيچ اتكاي درآمدي به مردم نداشته باشد و خودش براي خودش از محل فروش نفت و تصدي (نه نظارت) صنايع و مشاغل مهم صاحب درآمد نجومي باشد.آيا دولت در اين مفهوم حتي اگر بخواهد مي تواند خود را خدمتگزار بداند؟آيا اگر مثلا شخص (الف) خودش ميلياردر باشد به هيچ وجه حاضر است مستخدمي شخص (ب) با حقوق معمولي را بكند؟آيا رابطه ي عقلاني و معمولي دولت و مردم در اين حالت شكل مي گيرد؟

من نتوانسته ام پاسخي براي اين سوال پيدا كنم .ما به عنوان جمعي از جوانان علاقه مند به مسائل اقتصادي ،سياسي و مديريتي در تهران به صورت ماهانه جلساتي داريم كه در آن صاحب نظران اقتصادي ،سياسي و فرهنگي درون حكومت دعوت شده و به سوالات پاسخ مي دهند.هفته ي گذشته اين جلسه با حضور دكتر مفتح معاون وزیر بازرگانی و دكتر صفوي مدرس دانشگاه كه هر دو دكتراي اقتصاد دارند برگزار شد.ايشان با اعتقاد به لزوم اجراي اصل ۴۴ معتقد بود دولت همچنان بايد مالكيت فروش نفت را به شكل فعلي در اختيار داشته باشد.بنده سوال فوق و اينكه رابطه دولت و مردم در اين حالت مخدوش مي شود را پرسيدم .پاسخ قانع كننده اي نداد.بنده معتقدم اقتصاد امري فطري و مبتني بر حقايق و اصول ثابتي است كه با مدلهاي دستوري و دست ساز سازگاري ندارد.در حكومتهاي اسلامي (پيامبر اكرم ص و امام علي ع)نيز تنها به هدايت مردم و تبيين كسب حلال و حرام و نظارت بر آن و دريافت ماليات براي اداره امور كلان حكومت و مردم اقدام شده و شاهدي بر فعاليت اقتصادي مستقل آن بزرگان ديده نشده است. با اين توصيف بنده مدل اقتصاد بازار را به شكل كامل آن مي پسندم و اعتقاد دارم دولت بايد كاملا خود را از تصدي امور اقتصادي كنار كشيده و به نظارت صرف بر اساس اصول و ضوابط اسلامي-كه منافاتي با اصول پذيرفته شده ي اقتصاد آزاد ندارد- بپردازد.بر اساس اين ديدگاه حتي شركت نفت ايران هم بايد خصوصي باشد و به دولت ماليات و بهره ي مالكانه بپردازد .شما چه فكر مي كنيد ؟
نگاه اول:رکورد جدید در قیمت نفت ،عبور نفت از ۱۲۰ دلار ،رسيدن نفت به ۱۲۳ دلار و... تيترهايي از اين دست اين روزها و طي ماههاي گذشته به كرات در اخبار رسانه ها ديده مي شود.از طرفي بودجه كشور بر اساس قيمت نفت زير ۵۰ دلار بسته شده است.ورود درآمد اضافي نفت به خزانه دولت و يا صندوق ذخيره ي ارزي نيز عملا تا به امروز منشا تاثير مهمي در كشور نشده است.
نگاه دوم:در سن و سال من ، يكي از دغدغه هاي مسئولين رده اول كشور كه بارها از تريبونهاي رسمي اعلام شده ، سوق دادن اقتصاد به سمت كم كردن اتكا به درآمد نفتي و حتي در حالت ايده آل آن "بستن شير چاههاي نفت " بوده است.مطابق اين ديدگاه خام فروشي نفت باعث تنبلي و آسيب پذيري اقتصادي مي شود .دليل ديگز صاحبان اين ديدگاه اين است كه نفت فقط مال ما نيست براي آيندگان و فرزندان ما هم هست.

نگاه سوم:يكي از دغدغه هاي هميشگي مسئولان وزارت نفت افزايش ميزان توليد (و نه افزايش قدرت توليد) است.راستي اين اضافه توليد براي چيست؟مگر ما كمبود درآمد داريم؟ ممكن است دليل آن رسيدن به سهم قابل توجه در اوپك باشد اما آيا در حالتي كه قيمت نفت سير صعودي اينچنيني داشته و بعيد هم به نظر مي رسد عقب گرد كند باز هم اين مساله مهم است؟
نگاه چهارم:يكي از اقتصاد دانان و فعالان رسانه اي در نوشتاري خواهان كم كردن توليد نفت و ثابت نگه داشتن درآمدها شده بود.از نگاه ايشان زير زمين براي حفاظت از حقوق آيندگان امن تر از صندوق ذخيره ي ارزي است !!
نگاه شما :به نظر شما كدام گزينه بهتر است؟راه بهتري غير از موارد فوق براي صيانت از حقوق آيندگان و حفظ حقوق نسل حاضر وجود دارد؟