نمی دانم چرا هر وقت به بچگی ها و گذشته ها فکر می کنم افسرده می شوم:
*به یاد کشتزارهای رنگارنگ از کشت و زراعت و باغات و گلها می افتم که این روزها وقتی گذارم به آنها می افتد خشک و لم یزرع و زرد دیده را می آزارند.
*به یاد بارانهای مداوم زمستان و بهار می افتم که این سالها برای قطره ای از آن له له می زنم .
*به یاد رودخانه های روان و پرآبی می افتم که نمی گذاشتند رزوهای تابستان را در خانه بمانیم .یادش بخیر اگر کسی از شنا و آب تنی خسته می شد و هوس بیرون رفتن از آب داشت "شل باران " می شد تا کثیف شود و مجبور شود به آب برگردد!یک روز دوستی به خودم شل پرتاب کرد و اشتباها به چشمم خورد تا یکی دو روز نابینا شده بودم.امسال عید البته چشمان او برای همیشه از دنیا بسته شد.
*به یاد پرندگان جورواجوری می افتم که دوان دوان به دنبال گرفتن آنها از این باغ به آن باغ می دویدیم و این روزها حتی نام بعضی از آنها را نیز دیگر فراموش کرده ام.
*به یاد شبهای زیبای تابستان و بهار مي افتم که هیچ کس خود را در فضای اتاق و زیر باد نچسب کولرهای گازی محبوس نمی کرد و در فضای باز پشت بام و بهار خواب چشم به آسمان می خوابیدند تا قبل از خواب شکلهای جدیدی را در چیدمان زیبای ستارگان کشف کنند.آن روزها لامپهای پرنور آسمان را کمرنگ نکرده بود.
*به یاد مردمی باصفا می افتم که عصرها بر در هشتی دروازه خانه آبی می پاشیدند و می نشستند تا همسایه ها هم بیایند و از هر دری سخنی بگویند تا شادیها و غمهایشان را تقسیم کنند.همانها که این روزها یا چشمشان به صفحه تلویزیون است یا به صفحه موبایلشان .آنها که که دیگر انگیزه ای برای شب نشینیهای شیرین گذشته ندارند.

تنها یادگار شیرین گذشته آسمان آبی و صاف و آرامی بود که گاهی خسته از ناملایمات به آن چشم می دوختیم تا شايد آرامشي بیابیم.مدتهاست این هم غبارآلود شده است.